سيد محمد باقر برقعى

267

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خود را زير عنوان « من گريه‌ها كنار برايت گذاشتم ، بانوى دير آمدهء من ! » را طبع و نشر داد . باغ برف شبى كه شهر من آماج باد و بوران بود * شب بهارى خوابت ستاره باران بود ! نمىشناختىام ، خوب مىشناختمت * به باغِ خواب تو ، گل با ستاره يكسان بود من از تراكمِ شب ، خسته مىگذشتم و عشق * نفَس‌نفَس زدن يك عبور پنهان بود و نرم رفتم و رفتم به دعوت رگِ برف * به كوچهء تو رسيدم كه مأمن جان بود من آن شب « آدم برفى » كوچهء تو شدم * كه وعده‌گاه مه و كاج در زمستان بود شكوفه‌هاى سپيد ، ارمغان بوتهء ابر * گُلِ سرِ همه شاخه‌هاى عريان بود و باغ برف شد آن كوچه ، كاش مىديدى ! * كه بار برفى شب ، ميوه درختان بود دو چشم خيس از آن صحنه عكسها برداشت * اگرچه سوسوىِ فانوسِ كوچه لرزان بود شعاع دايرهء آرزوى من آن شب * به قدر فاصله كوچه تا خيابان بود ! كمى به پنجرهء خانهء تو خيره شدم * كه عشق شيشه‌اىام در دلش نمايان بود و ناگهان خبر داغ ذوب من پيچيد * كه داغِ خاطر ، بر دل عجيب ، سوزان بود مپُرس « آدم برفى » كوچه‌ات چه شده ؟ ! * دلش نه از يخ و برف از غمى گدازان بود ! كشيدم آه و براى هميشه آب شدم * كنار خانهء آباد تو ، خراب شدم . . . ! امانت تو مثل يك امانتى ، ميان دست‌هاى من * تويى سؤال سخت امتحان دست‌هاى من ! گرو گذاشتم تمام آبروى خويش را * در اين ميان دگر تو و توان دست‌هاى من ! قرارگاهِ اوّلين و آخرينِ غربتت * حريمِ آشنايى آشيانِ دست‌هاى من به نبضِ خويش واگذار مىكنم كه بعد از اين * به تو نشان دهد غمِ نهان دست‌هاى من